تبلیغات
واسه دیدنت دلم شور میزنه
 
و گاهی با ترانه هایم قدم میزنم...

نردبان

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
جمعه 15 اسفند 1393-02:58 ب.ظ

بعد از مرگم
از تو آموختم
به هیچ نردبانی اعتماد نکنم.




نظرات() 

نقاشی

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
چهارشنبه 16 مرداد 1392-02:19 ب.ظ

خدا احساسشو صرف شما كرد

لطافت رُ همونجا آفریدش

چقد دقت به این تصویر می كرد

شما رُ با ظرافت می كشیدش





نظرات() 

امیرالمومنین(ع) بی اختیار

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
پنجشنبه 2 خرداد 1392-12:12 ق.ظ


اسمت رو توی گوش من خوندن
بی اختیار عاشق شدم اون روز
دنیامو با اسمت شروع کردم
که بیقرار عاشق شدم اون روز

تو گرگ و میش لحظه های بد
به بودنم با تو قسم خوردم
هر جا زمین خوردم نگا کردم
به آسمونو اسم تو بردم

هر چی به تو نزدیک تر می شم
نزدیک تر می شم به آرامش
حسی به تو دارم که این حسو
حس می کنم هر لحظه می خوامش

وقتی به سمت تو سرازیرم
نزدیک می شم به پرستیدن
انقدر پُر می شم من از عطرت
که لحظه هامم بوی تو می دن

حال خوشی دارم با این ابیات
اسم شما پیچیده تو شعرم
حس می کنم بارونی از احساس
این لحظه ها باریده تو شعرم





نظرات() 

سهم من از چشمات

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
چهارشنبه 7 فروردین 1392-04:27 ق.ظ

ببین سهم من از چشمات شده یک روسری بانو

به اینم راضیم دیگه نگو میخوای بری بانو




نظرات() 

هوای جنون

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
سه شنبه 19 دی 1391-01:31 ق.ظ

به دنبال خورشید راهی شدم...

رسیدم به گنبد، به شمس الشموس

رسیدم به تو تا انیسم بشی

رسیدم به تو، یا انیس النفوس

 

رسیدم به تو تا پناهم بشی

رسیدم به تو توی این حال خوب

یه موسیقی از جنس چشمات می خوام

تو باشی و نقاره، تنگ غروب...

 

اجابت همین جاست این پنجره

همین دست هایی که فولادیه

پایین پا می شینم دخیلت می شم

که این حس واسه صحن آزادیه

 

واسه حال این شعر خوبه که

بنوشه یه کم آب سقاخونه

یهو قافیه گم شد و عقل هم

گرفت از سرم آب سقاخونه

 

دارم مست می شم تو این لحظه ها

دارم پُر می شم از هوای جنون

چقد آسمون اومده رو زمین

یا شاید حرم رفته تا آسمون

 

ببین ناخودآگاه تو این صحن ها

داره پای شعرم می افته به پات

کمی سر می ذارم به خاک درت

کمی می پرم دور صحن و سرات

 

چه حالی گرفته تن شعرمو

نمی شه که یک ثانیه بند شم

می خوام دود شم دست یک خادمت

بمیرم برات، کاشکی اسفند شم





نظرات() 

غم عشق

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
چهارشنبه 24 آبان 1391-10:35 ب.ظ

دوریِ تو منو حیرون می کنه

غمِ عشقت داره داغون می کنه

می شینم رو به رو عکسِ حرمت

حتی عکسش دلمو خون می کنه

 

تو دلم عکسِ ضریحو کشیدم

دل و دلتنگی و با تو فهمیدم

ناخودآگاه اشک چشمام چکیده

هر موقع اسمِ شما رُ شنیدم

 

من به شورِ هیئتا بسته شدم

من به اشکِ روضه وابسته شدم

کجا رسمِ عاشقی ندیدنِ؟

بذار تا پر بکشم خسته شدم

 

دلمو دستِ نگاهتون می دم

دستِ چشمای سیاهتون می دم

دستِ عباس(ع) قرص ماهتون می دم

دستِ اون شیرِ سپاهتون می دم

 

من به انتظارِ دیدن می شینم

توی زندونِ پریدن می شینم

کربلا مرکز قلب عالمه

واسه لحظه ی رسیدن می شینم

 

پای روضه جون گرفتم می دونی

از تو آب و دون گرفتم می دونی

مادرم اسمِ تو رُ یادم داده

با حسین(ع) زبون گرفتم می دونی

 

سایه تون یه عمری رو سرم بوده

آشیونِ دلِ پرپرم بوده

اولین حسینیه که دیدمش

چادر مشکیِ مادرم بوده





نظرات() 

به هوای دستت

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
پنجشنبه 23 شهریور 1391-03:06 ق.ظ

تیغ اطراف پرت می گردد

آب هم دورِ سرت می گردد

روی زانو به هوای دستت

وایِ من، برادرت می گردد





نظرات() 

بزرگی

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
پنجشنبه 26 مرداد 1391-04:33 ق.ظ

آنقدر بزرگی!

که پیش کمی از تو،

                             اندکم...





نظرات() 

عشق می کنم

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
یکشنبه 22 مرداد 1391-03:13 ب.ظ

خوشحالم از لباس سیاهی که بر تن است

از حُسن های تو... که زبان من الکن است

احساس قلبی یک عمر عاشقی است:

«من عشق می کنم که حسین(ع)  صاحب من است»





نظرات() 

نگاه آشنا را دوست دارم

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
شنبه 31 تیر 1391-03:39 ق.ظ

نگاه آشنا را دوست دارم

هوای کربلا را دوست دارم

تمام حس یک عمر من اینست

حسین جان من شما را دوست دارم





نظرات() 

تو رُ میشناسم

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
جمعه 26 خرداد 1391-07:08 ب.ظ

تو رو می شناسم از گریه تو رو می شناسم از تکیه

خودت رو از خودت دارم، خودت دادی به من هدیه

 

تو رو می شناسم از بابا که تو هیات بزرگم کرد

از اون سینه زنیهایی که هر ساعت بزرگم کرد

 

تو رو می شناسم از قیمه، خورشت روز عاشورا

توی هر روز عشق من نوشته روز عاشورا

 

تو رو از محتشم های رو دیوار حسینیه

تو رو از پیرمردای گرفتار حسینیه

 

تو رو از گریه ی مادر که با اشکاش شیرم داد

از اون اشکی که عشق تو به چشمای فقیرم داد

 

تو رو از روضه ی مادر که بدجوری تکونم داد

تو رو می شناسم از راهی که شیش ماهت نشونم داد

 

واسه این که بیام دنیا بابام به تو توسل کرد

هنوز اسمی نمیشناختم که اسمت رو لبم گل کرد





نظرات() 

می بریز

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
سه شنبه 2 خرداد 1391-03:33 ق.ظ

می بریز پر از بهونم از علی

می بریز می خوام بخونم از علی

می بریز می خوام علی علی بگم

می بریز که باز دیوونم از علی

 

می بریز دوباره دیوونه شدم

راهیه کوچه ی میخونه شدم

می بریز که اسم ساقی اومده

همنشین لب پیمونه شدم

 

می بریز که حالمو عوض کنه

می بریز خیالمو عوض کنه

اگه قسمت نمیشه بریم نجف

می بریز حوالمو عوض کنه

 

می بریز میخوام که عقلم بپره

ساقی دیوونه رُ بهتر می خره

انقده می میزنم تا بمیرم

اینجوری به چشم ساقی بهتره

 

مادرم داده به دست من سبو

یاد من داد قصه راز مگو

هر جا خوردم به زمین گفته به من:

دست رو زانوت بزار و علی بگو

 

مادرم وقف ولی کرده منو

وقف شاه ازلی کرده منو

از همون روزی که دنیا اومدم

پیشکش پای علی کرده منو

 

دنیامو بگیر ولی رُ نمیدم

عشق شاه ازلی رُ نمیدم

بزا منکرای ساقی بدونن

من ولایت علی رُ نمیدم





نظرات() 

به من عاشق نگو

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
شنبه 23 اردیبهشت 1391-04:15 ق.ظ

به من عاشق نگو وقتی که دورم

ندیدم کربلاتو باز صبورم

 

به من عاشق نگو وقتی ندیدم

به من عاشق نگو من نرسیدم

 

همه دنیا برام مثل جهنم، ندیدم من بهشت کربلاتو

به من بالی بده تا پر بگیرم، بیام اونجا، بیام جونم برا تو

 

گدای دوره گرد یک نگاتم

من تون تبعیدی کرببلاتم

 

نرفتم میخونه اما میخونم

من اون زنجیری دیوونه خونم

 

به نام نامی ارباب عالم یه ناله می کشم از عمق جونم

هزارون عاقل دور حریمت چه عیبی داره من هم یک دیوونم

 

بزارحاجی بره من حج نمی خوام

به غیر از کربلا جایی نمیام

 

که قربونی حج تشنه نمیشه

ولی من تشنه روتم همیشه

 

بهشتم کربلاته باورم کن مث آدم منو بیرون نینداز

مث دیوونه ها بی تاب بی تاب، به این می گن جنون خوب پرواز

 





نظرات() 

غلام قنبرم

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
جمعه 15 اردیبهشت 1391-10:18 ب.ظ

غلام قنبرم چیز کمی نیست

گدای این درم چیز کمی نیست


به حاتم گفته ام من با گدایی

تو را هم می خرم چیز کمی نیست





نظرات() 

این حسینیه قلبم

نوشته شده توسط :میثم سلطانی
جمعه 15 اردیبهشت 1391-10:16 ب.ظ

با سلام، این شعر تصنیفی است که با توجه به ملودی ساخته شده درباره بی بی فاطمه بهترین مادر دنیا

 

در حسینیه ی قلبم، متوسلم به زهرا

روی قبرم بنویسید خادم ام ابیها

                                بهترین مادر دنیا

 

فاطمیه دل تنگم دوباره روضه می گیره

از غم تو که شنیدم دلم از زندگی سیره

                           آخرش برات می میره

 

من، من گدای در خونت

من همون مست دیوونت

تو همون یاس کمونی

که دلم داره بهونت

 

سر رو عشق تو می ذارم

هر چی دارم از تو دارم

خودت اینو خوب می دونی

غیر تو یاری ندارم

***

رفتی امّا مونده عشقت همیشه تو قلب حیدر

رفتی امّا خون قلبت هنوزم مونده روی در

                              زینبت شده بی مادر

 

مونده چشم حسن تو به یه گوشواره شکسته

پر کشیدی ولی زینب با چادر خاکی نشسته

                              طفلی از زندگی خسته

 

آه، پاشو تا علی نمیره

ذوالفقارش جون بگیره

پاشو که از غم دوریت

دختر پنج ساله پیره

 

تو تو آسمون پریدی

مگه حیدر و ندیدی؟

نمی بینی قاتلت رُ

تو به آرزوت رسیدی





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox